سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دایی قاسم
او فقط 19 سال داشت


[ دوشنبه 90/5/31 ] [ 2:33 عصر ] [ قاسم ] [ نظر ]

 


[ یکشنبه 90/5/30 ] [ 12:29 صبح ] [ قاسم ] [ نظر ]

  

  

 

  

فزت و رب الکعبه

به خدای کعبه رستگار شدم

محراب کوفه به خود می پروازلرزید و علی (ع) در خون می غلطید. خونی پر جوش و خروش،چهره او را شکوه خاصی بخشیده بود،فرشتگان در اضطراب که استوانه های هدایت فرو ریخت و مردم گریان که عدالت به شهادت رسید و یگانه سنگر مظلومان و محرومان

 

اولیا و شهادت

امام صادق :

خدایا از تو میخواهم که مرگم را شهادت در راه خودت زیر پرچم اسلام با اولیاء خودت قرار دهی

امیر المومنین(ع):

((گرامیترین مرگها کشته شدن در راه خداست))

 

 


[ یکشنبه 90/5/30 ] [ 12:6 صبح ] [ قاسم ] [ نظر ]

ـ «تُو این حرفش مونده بودم. گفتم قاسم! تو رو خدا شوخی نکن، منَم دوست همیشگیت حسین.»
دوباره نگاهم کرد؛
ـ « نه آقا! اشتباه گرفتین. من دوستی مثل شما ندارم.»
 کُفرم زده بود بالا. دلم می‌خواست…؛ امّا نه، خیلی جدّی صحبت می‌کرد. صدای زنگِ همراه ناگهان بیدارم کرد. سَرم خیلی درد گرفته بود.برای نماز صبح وضو گرفتم؛ امّا همَش تُو فکر این خواب بودم. روز که شد قضیه رو به چند تا از بچه‌های اهل دل گفتم. یکی گفت:«شاید کمتر سر خاکش می‌ری. گهگاهی اخلاصی از راه دورم که شده، براش بخون!» و یکی دیگر:« نکنه با کارات داری از آرمان مَرامش فاصله می‌گیری»
رفتم تُو فکر. بفهمی، نفهمی هر دویش درست بود.


[ پنج شنبه 90/5/27 ] [ 2:5 عصر ] [ احسان ] [ نظر ]

آغاز:   15/1/1347، روستای سنو ، گناباد   
پرواز:  7/2/1366، بانه

گل تقدیم شما



[ پنج شنبه 90/5/27 ] [ 2:2 عصر ] [ احسان ] [ نظر ]
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : احسان[7]
نویسندگان وبلاگ :
قاسم (@)[3]

سحر[0]